پورتال جامع فرهنگی ،‌ اخلاقی ،‌اعتقادی ،‌ اجتماعی

هر آنچه برای رسیدن به خوشبختی می خواهید

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ پورتال جامع فرهنگی ،‌ اخلاقی ،‌اعتقادی ،‌ اجتماعی خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.










صفات الهى در كلمات امیر المؤمنین علیه السلام 1

مقدمه

بحثى كه فراروى ماست‏ بررسى كلمات امیرالمؤمنین على علیه السلام در زمینه صفات خداوند است. بدین‏رو، طبع بحث اقتضا مى‏كند پژوهش ما صرفا نقلى باشد، اما - چنان‏كه خواهد آمد - امیرالمؤمنین علیه السلام، خود در توصیفاتشان، به عقل و دریافت‏هاى عقلى استناد كرده‏اند. از این‏رو، بحث‏حاضر صرفا نقلى نخواهد بود و از آن‏جا كه در این بحث، جویاى نظرات آن حضرت هستیم، بدون نقل نیز راه به جایى نخواهیم برد. بنابراین، این بحث نقلى مبتنى بر عقل است و سعى شده است مستندات عقلى این بحث‏براساس نقل تنظیم گردد تا بیش‏تر از روش نقلى پى‏روى شده باشد.
درباره صفات الهى، بحث‏هاى متنوعى را مى‏توان مطرح كرد. (1) اما در این‏جا، بحث در سخنان آن حضرت درباره صفات خداوند است.

توصیف خداوند

پیش از ورود به بحث، لازم است توجه كنیم كه واژه «الله‏» در زبان عربى، «خدا» در زبان فارسى، God در زبان انگلیسى و هر واژه‏اى در هر زبانى كه متدینان در آن زبان بر حقیقت آن واژه سر تعظیم فرود مى‏آورند و در برابرش كرنش مى‏كنند، این مفهوم را به ذهن القا مى‏كند كه مسماى آن حد و مرزى ندارد و از هر عیب و نقصى به دور است و در یك كلمه، او كامل مطلق است.از این‏رو، امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: «الذی سالت الانبیاء فلم تصفه بحد و لا نقص‏» ; (2) او خدایى است كه پیامبران مورد پرستش قرار دادند و او را به حد و نقص توصیف نكردند، براى او مرزى نیست تا در مرزش انتها یابد، (3) صفات به او محیط نشده‏اند تا در رسیدن صفات به او در مرزها متناهى باشد. (4)
پس هر كس گمان برد خداى خلق محدود است، حقا به خالق معبود جاهل است، (5) هر كس به سوى او اشاره كند حقا او را محدود كرده و هركس او را محدود كند، او را ناقص شمرده است.چون او كامل مطلق است، با عطا كردن ناقص نمى‏شود. (6)
و عطا و بخشش او را نیازمند نمى‏كند; چرا كه از هر دهنده‏اى جز او فروكاسته مى‏شود. (7)

خدایا، تو سزاوار وصف زیبایى!

اگر زیبایى مطلق و بدون هیچ قیدى نباشد، بلكه همراه با نقص باشد، در این صورت، زیبایى همراه با زشتى خواهد بود، در حالى كه حضرت امیر علیه السلام خدا را بدون هیچ شرطى شایسته وصف زیبایى دانسته است. (8)
هر كس او را توصیف كند حقا او را محدود كرده و هر كس او را محدود نماید، او را ناقص شمرده است: «حد الاشیاء عند خلقه لها ابانة له من شبهها...تعالى عما ینحله المحددون من صفات الاقدار و نهایات الاقطار و تاثل المساكن و تمكن الاماكن فالحد لخلقه مضروب و الى غیره منسوب‏» (9) ; «لم یتعاوره زیادة و لا نقصان‏» (10) ، «و لا یقال له حد و لا نهایة و لا انقطاع و لا غایة و لا الاشیاء تحویه فتقله..» . (11)

صفات سلبى

در اصطلاح، به صفاتى كه دال بر نقص و محدودیت موصوف باشد «صفات سلبى‏» گفته مى‏شود; چرا كه ذات ربوبى از این صفات منزه و پاك است.حال با توجه به مطالبى كه در فوق از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل گردید، نقص را نمى‏توان به خدا نسبت داد; چرا كه خداوند كامل مطلق است و از هر عیب و نقصى مبرا.از این‏رو، برخى اوصاف در كلمات امیرالمؤمنین علیه السلام از خداوند نفى شده است، بدون آن‏كه بر نفى آن‏ها استدلالى بیاورند; زیرا روشن است كه این اوصاف دال بر نقصند و ساحت قدس ربوبى از این اوصاف پاك مى‏باشد.
شاید عدم ذكر دلیل در این موارد، از آن رو باشد كه دلالت این اوصاف بر نقص، روشن و واضح و بى‏نیاز از استدلال است و یا آن‏كه استدلال بر آن چندان مشكل نیست و مخاطب مى‏تواند با تامل و تفكر اندك بدان راه یابد.بدین‏روى، ممكن است‏برخى از اوصاف سلبى در بعضى خطبه‏ها به وضوحش واگذار شده باشد و در بعضى دیگر و یا در فراز دیگرى از یك خطبه، براى آن استدلال آورده شود.در مقابل، برخى دیگر از اوصاف خدا در كلام امیرالمؤمنین علیه السلام به طور استدلالى نفى شده است; چرا كه نفى آن‏ها به روشنى گروه اول از اوصاف سلبى خدا نبوده‏اند. به همین دلیل، امیرالمؤمنین علیه السلام با نشان داد نقص این صفات، آن‏ها را از ساحت ربوبى منزه دانسته‏اند:
«الحمدلله الذى لا یموت‏» ; (12) حمد خدایى را سزد كه نمى‏میرد.موت، چه به فنا و نابودى و چه به معناى تبدل شى‏ء از نشئه‏اى به نشئه دیگر، در مورد خدا راه ندارد; زیرا موجود فناناپذیر از موجود فناپذیر كامل‏تر است و سفر موجودى از نشئه‏اى به نشئه دیگر به این دلیل است كه واجد كمالات آن نشئه نیست كه با ورود به آن نشئه آن‏ها را واجد مى‏شود.از این‏رو، بر خداى كامل مطلق تبدل نشئه امكان‏پذیر نیست.
«الذى لم یلد فیكون فى العز مشاركا و لم یولد فیكون موروثا هالكا» ; (13) خدایى كه نزایید تا در عزت [با غیر خود] شریك باشد و زاده نشد تا موروث و هالك باشد.چون خدا در عزت خود شریك ندارد، از او چیزى زاییده نمى‏شود; زیرا هر زاییده شده‏اى از جنس زاینده است و در این صورت، احكام آن را دارد; و چون والد و ولد یك حكم دارند، اگر خدا مانند هر مولودى والد داشته باشد، كه به اقتضاى طبیعت والد از بین رونده و موروث است، خدا هم خود موروث و از بین رونده مى‏بود، در حالى كه چنین نیست. بنابراین، خدا مولود نیست.
اگر خدا كامل مطلق است، چیزى بر او سبقت ندارد.بنابراین، سبقت زمانى چیزى بر او ممكن نیست، خواه آن چیز زمان باشد یا زمانى.از این‏رو، زمان بر او مقدم نیست، خواه زمان را مستقل از اشیاى زمانى در نظر بگیریم و خواه امتداد و بعد اشیاى زمانى بدانیم; زیرا بى‏شك زمان را نمى‏توان موهوم محض دانست كه به طور كلى، عارى از حقیقت‏باشد.و نیز اگر او كامل مطلق و نامحدود است، زیاده و نقصان در او راه ندارد; چرا كه در هر دو صورت، خود باید محدود باشد كه با افزایش چیزى بر آن زیاد و با كاستن چیزى از آن ناقص گردد و نامحدود نه كاستنى است و نه افزودنى.
و نیز نمى‏توان گفت‏خدا در كجاست و مكانى را به او نسبت داد; چرا كه در این صورت، از سایر امكنه خالى خواهد بود و روشن است كه موجودى كه در هر مكانى حاضر باشد، از كمال بیش‏ترى برخوردار است نسبت‏به موجودى كه چنین نیست.
«الذی لم یسبقه وقت و لا یتقدمه زمان و لم یتعاوره زیادة و لا نقصان و لا یوصف باین و لا بمكان‏» ; (14) خدایى كه وقت‏بر او سبقت نگرفته و زمان بر وى مقدم نگشته و او را زیاده و نقصانى عارض نگشته و نه به كجایى توصیف گردد و نه به مكان.
«ولا له مثل فیعرف به‏» ; (15) براى خدا مثلى نیست تا به آن شناخته شود.دو مثل در جایى ممكن است كه هر دو محدود باشند; زیرا اگر هر دو نامحدود در نظر گرفته شوند، كثرت نخواهند داشت; زیرا كثرت در جایى امكان‏پذیر است كه هر یك از متكثرها واجد چیزى باشد كه دیگرى فاقد آن است و این در موجودى كه كامل مطلق است و هیچ حد و مرزى ندارد، ممكن نیست.بنابراین، خدا را نمى‏توان با مثلش شناخت.
«و لا یعدله شى‏ء» ; (16) چیزى او را هم‏عدل نیست; زیرا اگر او كامل مطلق است، كمال مطلق اقتضا دارد كه او را همتایى نباشد، و گرنه نسبت‏به همتایش كامل نیست.
و نیز اگر او را حدى نیست، چیزى با او برابرى نمى‏كند; زیرا در این صورت، هر یك از آن‏ها محدود خواهد بود. «ما زال لیس كمثله شى‏ء» ; (17) همیشه مثلى براى او نیست. «ولا ممازج مع ما و لا خیال و هما، لیس بشبح فیرى و لا بجسم فیتجزى و لا بذی غایة فیتناهى‏» ; (18) نه با چیزى مخلوط است و نه خیالى در وهم، شبحى نیست تا دیده شود و نه جسمى تا تجزیه گردد و نه داراى غایت تا به انتها برسد; زیرا اگر با چیزى مخلوط شود، دگرگون گردد و هویتش را از دست دهد و اگر به وهم آید، محدود گردد.از این‏رو، امیرالمؤمنین علیه السلام در جاى دیگرى مى‏فرماید: «لم تقع علیه الاوهام فتقدره شبحا ماثلا» ; (19) اوهام بر او نیفتاد تا او را به مقدار شبحى كه آثار آن از بین رفته باشد متمایل كرده باشد.و اگر شبح باشد، با چشم دیده خواهد شد و چون شبح نیست، به چشم دیده نمى‏شود و اگر جسم باشد، تكه پاره شود و نیز اگر داراى غایتى باشد، محدود گردد.این همه اوصاف با كامل مطلق نامحدود ناسازگار است.

توصیف خداوند همراه با تنزیه او

خداوند عالم داراى اوصافى است كه بعضى از این اوصاف به نوعى بر مخلوق او نیز صادق است.از این‏رو، هنگام توصیف خداوند، باید او را از پیرایه‏هاى امكانى و خلقى تنزیه كرد; چرا كه به تعبیر امیرالمؤمنین، «لافتراق الصانع و المصنوع و الحاد و المحدود و الرب و المربوب‏» (20) ایجادكننده و ایجادشونده و نیز محدود كننده و محدود شونده و هم پرورش‏دهنده و پرورش داده شده (از نظر حكم) مثل هم نیستند. «مازال لیس كمثله شى‏ء عن صفة المخلوقین متعالیا» ; (21) «تعالى عن ضرب الامثال و الصفات المخلوقة علوا كبیرا» . (22)

وجود خدا

اگر خدا بنا به تعریف، موجودى است كه همه كمالات را داراست و بنابراین، هیچ وجودى یافت نمى‏شود كه هم‏عرض با وجود خدا باشد، در این صورت، وجودش مشروط به هیچ قید و شرطى نیست; چرا كه اگر وجودش مشروط به شرطى باشد، در این صورت، با نبود آن شرط او موجود نیست، در حالى كه وجود خدا بنا به تعریف، موجودى است كه به هیچ وجه عدم‏پذیر نمى‏باشد.پس اگر واژه‏هایى را به كار بگیریم و بر خدا اطلاق كنیم كه به طور طبیعى دال بر زمانند، باید در مورد خداوند از زمان منسلخ شوند; زیرا اگر وجود خدا مقید به زمان باشد، موجود زمانى در بند زمان است و در غیر زمان حضور ندارد و نیز چنین موجودى از شیئى تكون نیافته; زیرا در این صورت، وجودش وابسته به مبدا تكونش مى‏باشد كه با كامل مطلق بودن خداوند سازگار نیست.از این‏رو، امیرالمؤمنین مى‏فرماید: «الحمدلله الذی لا من شى‏ء كان‏» ، (23) حمد خدایى را سزد كه نه از چیزى است.
و چون همه وجودها پس از وجود خداوند و نه در عرض وجود اویند، در این صورت، نمى‏توان براى او مكانى در نظر گرفت كه او را احاطه كرده باشد.از این‏رو، حضرت مى‏فرماید: «كان و لا اماكن تحمله اكنافها و لا حملة ترفعه بقوتها و لا كان بعد ان لم یكن‏» ; (24) او بود در حالى كه اماكنى نبودند تا اطرافش او را حمل كنند و حاملانى نبودند تا با قوتشان او را بالا ببرند و نه این‏كه بود پس از آن كه نبود.
بنابراین، وجودش زمانى نیست و اگر واژه «كان‏» را، كه در زبان عرب دال بر زمان گذشته است، در مورد خدا به كار مى‏بریم، باید آن را از زمان منسلخ كنیم: «ان قیل كان فعلى تاویل ازلیة الوجود و ان قیل لم یزل فعلى تاویل نفى العدم‏» ; (25) اگر گفته مى‏شود "بود" بر ازلى بودن وجودش تاویل مى‏رود و اگر گفته مى‏شود "همیشه" بر نفى عدم تاویل مى‏گردد.
از این‏رو، «چه زمانى بود» در مورد خدا بى‏معناست، «یا امیرالمؤمنین متى كان ربنا، فقال له علیه‏السلام: انما یقال متى كان لشى‏ء لم یكن فكان و ربنا هو كائن بلاكینونة كائن، كان بلا كیف یكون، كائن لم یزل بلالم یزل و بلاكیف یكون، كان لم یزل لیس له قبل هو قبل القبل...» ; (26) اى امیرمؤمنان! پروردگار ما "چه زمانى" بود؟ پس به او فرمود: چه زمانى را براى چیزى مى‏گویند كه نبود و موجود شد و پروردگار ما موجودى است‏بدون موجود بودن موجودى، بودن كیفیت موجود است، همیشه بدون همیشه و بدون كیف موجود است، همیشه هست، با او قبلى نیست، او قبل از قبل است... «یا امیرالمؤمنین متى كان ربك فقال ثكلتك امك و متى لم یكن حتى یقال متى كان؟ كان ربى قبل القبل و یكون بعد البعد بلا بعد و لا غایة‏» ; (27) اى امیرمؤمنان، چه زمانى پروردگار تو بود؟ پس فرمود: مادرت به عزایت‏بنشیند! و چه زمانى نبود تا گفته شود چه زمانى بود؟ پروردگار من قبل از قبل بود و بعد از بعد، بدون بعد و غایتى مى‏باشد. «كائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم‏» ; (28) ثابت است، نه از روى حدوث; موجود است، نه از عدم.

اول و آخر بودن خدا

اول و آخر بودن خدا دو وصفى است كه خدا خود را در قرآن بدان توصیف كرده است: «هو الاول و الآخر.» (حدید: 3) اما این دو وصف در موصوف‏هاى متعارف قابل جمع نیستند; چیزى كه در اول قرار گرفت، در وسط و یا در پایان نیست، در حالى كه مى‏بینیم كه خدوند بدون هیچ قید و شرطى، هم اول است و هم آخر.بنابراین، باید اولیت و آخریت‏خدا به گونه‏اى معنا شود كه این دو وصف مقابل هم قرار نگیرند.اگر خدا اول و آخر على‏الاطلاق است، پس هیچ چیز قبل از او و بعد از او نمى‏باشد: «الحمدلله الاول فلا شى‏ء قبله و الآخر فلا شى‏ء بعده‏» ; (29)
حمد خداى اول را سزد، پس چیزى قبل از او نیست; و آخر را. پس چیزى بعد از او نیست.چون خدا اول است، اولى براى خدا ممكن نیست: «الحمدلله الاول قبل كل اول و الآخر بعد كل آخر و باولیته وجب ان لا اول له و بآخریته وجب ان لا آخر له‏» ; (30) حمد خداى اول را سزد كه قبل از هر اولى است و آخر را كه بعد از هر آخرى است، به واسطه اولیتش لازم گردید اولى برایش نباشد و به واسطه آخریتش لازم شد آخرى برایش نباشد.بنابراین، اگر اشیاى دیگر به اولیت‏یا آخریت توصیف شوند اولیت و آخریتشان نسبى و وابسته به اشیاى دیگرى غیر از خدا خواهد بود.
اگر او اول على‏الاطلاق است، پس بر هر چیزى مقدم است و قبل هر چیزى خواهد بود.از این‏رو، از خود «قبل‏» هم قبلیت دارد و نمى‏توان براى او زمانى در نظر گرفت كه نسبت‏به اشیاى زمانى اولیت داشته باشد، اما نسبت‏به خود زمان یا دهر اولیت نداشته باشد.از این‏رو، چنین موجودى زمانى نیست و اولیتش زمانى نخواهد بود. بنابراین، «لیس له قبل هو قبل القبل بلا قبل و بلا غایة و لا منتهى‏» ; (31) براى او قبلى نیست; او بدان قبل، قبل از قبل است. «الذی لم یسبقه وقت و لا یتقدمه زمان‏» ; (32)
كسى كه وقت و زمان بر او سبقت نگرفته است. «الاول الذی لم یكن له قبل فیكون شى‏ء قبله و الآخر الذی لیس له بعد فیكون شى‏ء بعده...ما اختلف علیه دهر فیختلف منه الحال‏» ; (33) اولى است كه براى آن قبلى نیست تا چیزى قبل از آن باشد و آخرى است كه براى آن بعدى نیست تا چیزى بعد از آن باشد...روزگار بر او آمد و شد ندارد تا حال او از آن دگرگون شود.
اگر او اول على‏الاطلاق است، بنابراین، از چیزى متكون نشده است; زیرا اگر از چیزى متكون شده باشد، نسبت‏به آن چیز متاخر است و بنابراین، نسبت‏به آن ناقص مى‏باشد، در حالى‏كه او كامل مطلق است: «الحمدلله الذی هو اول لا بدى‏ء مما» ; (34) حمد خداى را سزد كه او اولى است كه از چیزى شروع نشده.اگر او اول و آخر على‏الاطلاق است، پس براى او عدل و همتایى نیست: «الاول قبل كل شى‏ء و الآخر بعد كل شى‏ء و لا یعدله شى‏ء» ; (35) اولى كه قبل هر چیزى است و آخرى كه بعد چیزى است و هیچ هم‏عدل او نیست.
اگر او كامل مطلق است، محدود به حدى نیست و اگر محدود به حدى نباشد، بنابراین، اولیت و آخریت او حد و نهایتى ندارد.بدین‏روى، حضرت امیر علیه السلام فرمود: «الذی لیس له فی اولیته نهایة و لا فی آخریته حد و لا غایة‏» ; (36) خدایى كه براى او نه در اولیتش نهایتى است و نه براى آخریتش حد و غایتى، «الاول لا شى‏ء قبله و الآخر لا غایة له‏» . (37)
زیرا اگر خدا غایتى وراى خود داشته باشد، دیگر آخر نیست و در نتیجه، وجودش براى خودش نیست، بلكه براى آن غایت است و این با «كامل مطلق بودن‏» خداوند ناسازگار است.
اگر او اول است، اولیتش به این معنا نیست كه او غایتى دارد و براى رسیدن به غایت وجودش، اول است; چرا كه در این صورت، وجودش طفیلى خواهد بود; همان‏گونه اگر او آخر است، آخریتش به معناى پایان نیست تا وجودش به پایان برسد; زیرا این با «كامل مطلق‏» بودن خدا ناسازگار است: «الاول الذی لا غایة فینتهی و لا آخر له فینقضی‏» ; (38) اولى كه نه غایتى براى اوست تا بدان رسد و نه آخرى تا منقضى شود.
بنابراین، اگر خدا كامل مطلق است، اوصافى كه به او نسبت مى‏دهیم باید از هر نقصى منزه باشند.بدین‏روى، اگر او را به اولیت و آخریت متصف كردیم، این دو وصف در عرض هم بر او صادقند و هیچ یك از این دو وصف بر دیگرى پیشى ندارد; زیرا تقدم یكى از آن دو بر دیگرى مستلزم دگرگونى حالات بر خداست و لازمه آن این است كه خداوند در یك حالت، همه كمالات را نداشته باشد و این با كمال مطلقش ناسازگار است: «الحمد لله الذی لم تسبق له حال حالا فیكون اولا قبل ان یكون آخرا» ; (39) حمد خدایى را سزد كه بر او حالى بر حالى پیشى نگرفته است.پس اول است پیش از آن كه آخر باشد.

ظاهر و باطن بودن خدا

ظاهر و باطن بودن خدا دو وصفى است كه در قرآن آمده: «هو الظاهر و الباطن.» (حدید: 3) این دو وصف نسبت‏به موجوداتى كه مى‏توانند معلوماتى كسب كنند، مطرح مى‏شود.وقتى مى‏گوییم: «خدا ظاهر است‏» ، به این معنا نیست كه چیزى بالاتر از او هست كه توسط آن ظاهر شده و وقتى مى‏گوییم: «او باطن است‏» به این معنا نیست كه در مقابل او چیزى هست كه او را مستور كرده، بلكه به دلیل شدت وجودش، كسى را نرسد كه او را دریابد. بنابراین، ظاهرشدنش با ابزار، مانند دیدن نیست و باطن و مخفى بودنش مانند اجسام لطیف نیست كه به چشم نیاید: «والظاهر فلا شى‏ء فوقه و الباطن فلا شى‏ء دونه‏» ; (40) و ظاهر است، پس چیزى بالاتر از او نیست; و باطن است، پس چیزى در برابرش نیست. «هو الظاهر لا برؤیة و الباطن لا بلطافة‏» ; (41) او بدون دیدن ظاهر است، و باطن است نه به واسطه لطیف بودن. «الظاهر لا یقال مم و الباطن لا یقال فیم‏» ; (42)
ظاهر است نه از چیزى و باطن است نه در چیزى. «لا تراه النواظر و لا تحجبه السواتر» (43) دیده‏ها او را نبینند و پوشاننده‏ها او را مستور نكنند. «هو الظاهر علیها (ارض) بسلطانه و عظمته و هو الباطن لها بعلمه و معرفته‏» ; (44) او با سلطنت و بزرگى‏اش بر زمین ظاهر است و او با علم و معرفتش براى زمین باطن و مخفى است. «الظاهر بعجائب تدبیره للناظرین و الباطن بجلال عزته عن فكر المتوهمین‏» ; (45) براى بینندگان به واسطه تدبیرهاى عجیبش ظاهر است و به واسطه بزرگى عزت و نفوذناپذیرى‏اش از فكر خیال‏كنندگان باطن و مخفى است.
این دو صفت‏یكسان بر خدا صادقند; هیچ‏یك از این دو بر دیگرى پیشى ندارد، بر خلاف این، دو صفت مزبور در مخلوقات یا ظهورشان بر بطونشان مقدم است و یا به عكس. «الحمدلله الذی لم تسبق له حال حالا فیكون...ظاهرا قبل ان یكون باطنا، كل ظاهر غیره غیر باطن و كل باطن غیره غیر ظاهر» ; (46) حمد خدایى را سزد كه در او حالى بر حالى سبقت نگرفته تا...ظاهر باشد; قبل از آن‏كه باطن باشد، هر ظاهرى غیر از او باطن است و هر باطنى غیر از او غیر ظاهر.

ازلیت و ابدیت‏خدا

امیر المؤمنین علیه السلام بر ازلیت و ابدیت‏خداوند از حدوث و فناى اشیا استدلال مى‏آورند.اگر اشیا حادثند و وجودشان از خودشان نیست، پس باید وجود را از موجودى دریافت كرده باشند كه سنخ وجودش حدوثى نباشد، وگرنه سؤال مى‏شود: چرا آن حادث موجود شد و این پرسش پاسخ درخور نمى‏یابد، مگر آن‏كه به موجودى تكیه كند كه وجودش از آن خودش باشد; (47) همان‏گونه كه فناى اشیا گواهند بر این‏كه وجودشان طفیلى است و در وجود، وامدار دیگرى‏اند.بر این اساس، آن وجود باید در وجودش مستقل باشد و وامدار دیگرى نباشد.پس، چنین وجودى نابودشدنى نیست و وجودش ابدى است: «مستشهد بحدوث الاشیاء على ازلیته...و بما اضطرها الیه من الفناء على دوامه‏» ; (48) به حدوث اشیا، بر ازلیت استشهاد مى‏شود... و به فنایى كه اشیا را بدان بالضروره محتاج كرده است، بر دوامش. «و (الدال) بمحدث خلقه على ازلیته‏» (49)
حال كه او ازلى و ابدى است، ازلیت و ابدیت او زمانى نیست تا در عرض او موجودى باشد.بدین دلیل، ازلیت و ابدیت در مورد خدا منسلخ از زمان است: «كان بلا كیف یكون، كائن لم یزل بلالم یزل و بلا كیف یكون، كان لم یزل لیس له قبل، هو قبل القبل‏» ; (50) «لیس لاولیته ابتداء و لا لازلیته انقضاء، هو الاول و لم یزل، و الباقى بلا اجل‏» ; (51) براى اولیت او ابتدایى نیست و براى ازلیت او پایانى نیست.او اول است و همیشه و بدون مدت باقى است. «انت الابد فلا امد لك و انت المنتهى فلا محیص عنك‏» ; (52) تو ابد هستى.پس مدتى براى تو نیست.تو منتهایى هستى كه از تو گریزى نیست. «ان قیل كان فعلى تاویل ازلیة الوجود و ان قیل لم یزل فعلى تاویل نفى العدم‏» (53) ; «الذی لم یزل قائما دائما اذ لا سماء ذات ابراج و لا حجب ذات ارتتاج و لا لیل داج و لا بحر ساج..» . (54)

قدیم بودن خدا

همان‏گونه كه ذكر شد، امیرالمؤمنین علیه السلام حدوث اشیا را دلیل بر زلیت‏خدا قرار داد.از این‏رو، حدوث اشیا دلیل بر قدیم بودن خدا هم هست; چرا كه لازمه ازلى بودن، قدیم بودن است.از این‏رو، امیرالمؤمنین بر قدیم بودن خدا، از حدوث اشیا استشهاد مى‏آورد: «و (مستشهد) بفطورها [الاشیاء ] على قدمته...و بما اضطرها الیه من الفناء على دوامه‏» ; (55) به مفطور و مخلوق بودن اشیا بر قدیم بودن خدا...و به فنایى كه اشیا را بدان مضطر كرده، بر دایمى بودنش استشهاد شده است. «[كفى ] بحدوث الفطر علیها قدمة‏» (56)



طبقه بندی: اسلام دین زیباییها،
برچسب ها:صفات خدا، امام علی،

[ چهارشنبه 9 مرداد 1392 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ م. ج. مهران منزه ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic