پورتال جامع فرهنگی ،‌ اخلاقی ،‌اعتقادی ،‌ اجتماعی

هر آنچه برای رسیدن به خوشبختی می خواهید

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ پورتال جامع فرهنگی ،‌ اخلاقی ،‌اعتقادی ،‌ اجتماعی خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.



خواهی بیا ببخشا
 می خواهم چشم هایم را یاد عاشورا بیندازم. روی کاغذ، نقشه ای رسم می کنم. سمت چپ کاغذ را سیاه می کنم؛ سیاه کم رنگ؛ یعنی این جا سپاه عمربن سعد قطار شده است. سمت راست کاغذ را سپید می کنم، سپید پر رنگ؛ یعنی این جا یاران امام حسین در صف شهادت ایستاده اند. پشت سر هر کدام از سیاهی و سپیدی کاغذم، راه درازی می کشم. معلوم نیست شاید یک روز این راه را به خانه تک تک افراد میدان وصل کنم، شاید هم ته راه را برای همیشه باز بگذارم. یکی از راه ها را جاده بخیلان می نامم و آن دیگری را جاده بخشندگان، جاده بخیلان را پر از سنگریزه هایی با نقش کمرنگ می کنم. جاده بخشندگان را هم از سنگریزه پر می کنم.
این ها ابزار مقایسه است. می خواهم به یک شناسایی بزرگ دست بزنم. هر جا که خوبی هست، این احتمال ناخوشایند وجود دارد که بدی بیاید و کاسه و کوزه خوبی را به هم بزند. می خواهم سر وقت خوبی ها و بدی ها بروم و تصویری به دو رنگ سیاه و سپید خلق کنم.
اهالی سپاه عمربن سعد می ترسند که مبادا خودشان یا فرزندانشان گرسنه بمانند. می ترسند اگر با عبیدالله بن زیاد مخالفت کنند او زندگی شان را از چنگشان درآورد. می ترسند عبیدالله، عمرشان را چپاول کند پس پیش دستی می کنند؛ پیش از آن که به تاراج روند خودشان هجوم می برند البته نه به عبیدالله، آنها چون راه دعا را گم کرده اند به امام خود می تازند.
حالا که خصمانه می تازند من هم یکی از آن سنگریزه های کم رنگ جاده بخیلان را پر رنگ می کنم و کنارش ریز می نویسم «ترس». یاران امام حسین، بعضی پس از عمره مفرده و بعضی پس از حج تمتع دنبال او ریسه می شوند. ترس برایشان مفهوم ندارد. تا وقتی خدای یکتا با آن هاست دلشان قرص است.
ترس، کسانی را همراهی می کند که چندین خدا دارند و تمام خدایانشان هم به مفت گران هستند.
پس زود سری به جاده بخشندگان می زنم و یکی از سنگریزه های آن را پاک می کنم.
به وعده خداگریزان، دل خوش می دارند. عبیدالله می گوید این را می دهم آن را می دهم، اگر نجنگید این را می گیرم آن را می گیرم، و باور می کنند. ولی وعده و وعیدهای خداوند در قرآن را هیچ می دانند. می نشینند و با خود می گویند یک تیر دو نشان می کنیم. به جنگ که می رویم هم خلیفه را خشنود می کنیم و هم پولی به جیب می زنیم و مرغ بریان سر سفره مان می گذاریم! دنیاطلبان بخت برگشته به سوی دنیا می دوند و دست دورگردن آن می اندازند و بوسه بر پیشانی اش می زنند. غافلند که آتش را می بوسند.
سزای این بوسه است که سنگریزه دیگری بر جاده بخیلان پررنگ کنم. دنیاطلبی آن قدر جرم بزرگی است که علاوه بر سنگریزه، یک بوته بزرگ خار نیز در میان آن جاده می کشم طوری که یک سرش در سمت راست جاده باشد و سر دیگرش سمت چپ. از کجا معلوم، شاید روزی کسانی را به خود سرگرم کند و بخشندگان فرصت یابند بیش تر در راه خدایشان ببخشند. در مقابل به سراغ جاده بخشندگان می روم. آن جا چیزی جز تبسم بر رضای امام نمی بینم آن جا اثری از دنیا نیست. جیب های آنها پاک پاک است. پس با دستم دو سنگریزه را از میان جاده آنان برمی دارم و شاخه گلی سپید کنار سینه جاده می کشم. چه عطری!
قصد دارند عقلشان را همین طور دست نخورده با خود به آن دنیا ببرند. امامان می ایند تا گنجینه مدفون عقل آنان را کشف کنند اما آنها گستاخانه خودشان را پشت حصار جهالت پنهان می کنند. نمی پرسند آن طرف میدان چه کسی ایستاده است. عقلشان را به کار نمی اندازند تا بفهمند رسولی که خود را مطیعش می دانند، فرمود اهل بیتم را نزد شما به امانت می گذارم.
بشر، رنج بزرگی را باید تحمل کند اگر دست از سر جهالتش برندارد. خوب است سنگریزه ای دیگر را بر جاده بخیلان، سیاه تر رنگ کنم و در گوشه اش بنویسم «نادانی»، باید خودم نیز عبرت بگیرم.
از عقل یاران امام حسین می پرسی؟ اگر عاقل نباشند به امر خدا نخواهند بود و سپس رسول و بعد از آن امام. عقل به آنان فرمان همراهی می دهد وگرنه کیست که از جنگیدن و کشته شدن دل خوشی داشته باشد. اصلاً در این سپاه، کسی هست که عقیله بنی هاشم است و او زینب کبری است؛ خواهر امام حسین، کسی که همانند رسول، حسن و حسین، عطر بهشت دارد.
یک راست به سراغ سنگریزه بعدی می روم و به سرعت از جاده بخشندگان پاکش می کنم طوری که اصلاً اثری از آن نماند.
سپاه عمربن سعد، شورش را درمی آورد. بی حیایی هم اندازه ای دارد. روز روشن زل می زنند به چشم های امامی که جان تمام عالمیان است و قلبش را می شکنند و راحت حاضر می شوند تیغه تیز شمشیر را بر گلویش کشند و ردّ عمیقی از آن جنآیت بر جای گذارند. حیا نمی کنند و انگار همین دنیا کفآیتشان می کند که بیم معاد ندارند وبی خیال بهشت می شوند. خب تقدیرشان همین است که به اسلافشان ملحق گردند. مگر پدرانشان چه تاجی بر سر اسلام گذاشتند؟ چه نحس است سنگریزه بی حیایی! که هم اکنون به طرفش می روم و آن را به رنگ دل های سپاهیان عمربن سعد درمی آورم. بخلشان نمی گذارد دست از دنیا بردارند و لحظه ای برای آخرت، نفس بکشند و هوا که نباشد آدم، سیاه می شود.
وقتی سنگریزه ای را از وسط جاده بخشندگان به نرمی برمی دارم. فرصت می یابم در عطر نازک بهشت تنفس کنم.
شکمشان از روز اول گرسنه بود، تا ابد هم سیر نخواهند شد با این که خود را در به در یک لقمه نان می کنند، نان فایده ای به حالشان ندارد. گرسنه بمانند بهتر از این است که شکمشان را از لقمه های حرام پر کنند. نان رشوه خورده اند که این طور چاق شده اند. و افسوس! شکم پرستی به دهانشان مزه کرده است که سلسبیل را با عطرش و شراب طهور را با طعم زنجبیلش به کناری می گذارند و سراغ کیسه ای گندم یا جو می روند. انگار باد دیوانه بر اندک عقلشان وزید که سندس و استبرق را به زمین انداخته دنبال مشتی زر زمینی می دوند. چیزی که عاقبتش را یک بچه هم می تواند حدس بزند.
شکم این شکم پرستان را باید به سنگ پر کرد، پس سنگریزه دیگری سر راهشان پر رنگ می کارم و می نویسم «شکم پرستی».
لذت می برم وقتی چشمم را به سمت یاران امام حسین می چرخانم. چه نوازش ماهرانه ای می شوند برای چشمان ملتمس من! چه آرامشی دارد خون در رگ هایشان، چه آسود ه اند این ثابت قدمان! چه بخت بلندی، چه پیشانی های سپیدی! سه روز آب نمی نوشند اما همانند کوه سرافرازی می کنند، چه استقامتی دارد روحشان، انگار از فرات گذشته به آب حیات می اندیشند!
از انصاف به دور است که فقط سنگریزه از جاده آنان بردارم، باید تخم گل بر زمینشان بپاشم.
به خودم می آیم انگار نقشه ام تکمیل شده است. سرم را از روی کاغذ بلند می کنم و کاغذ را روبروی صورتم می گیرم، می بینم که یک سمت کاغذم سیاه سیاه است، آن جا پر شده از سنگ های کوچک و بزرگ و کلوخ و خار و خاشاک. شیطان سر راه آنها چه قدر دانه پاشیده است! بی خود نیست که به دنیا مشغولند.
سمت دیگر کاغذم سپید‍ سپید است، آن جا پر شده از مرواریدهای غلتان. راه که می روی، مروارید سپید است که کف پایت را قلقلک می دهد. این جا انگار خود بهشت است.
بهشت محبت حسین. من به دنبال همین بهشت تا این جا آمده ام.

پدیدآورنده: مریم راهی
دیدار آشنا :: دی 1388 - شماره 111





طبقه بندی: دل نوشته های ناب،
برچسب ها:دل نوشته، قطعه ادبی،

[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 10:19 ق.ظ ] [ م. ج. مهران منزه ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic