پورتال جامع فرهنگی ،‌ اخلاقی ،‌اعتقادی ،‌ اجتماعی

هر آنچه برای رسیدن به خوشبختی می خواهید

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ پورتال جامع فرهنگی ،‌ اخلاقی ،‌اعتقادی ،‌ اجتماعی خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.



ببخشید! شما محبوب مرا ندیده ‏اید؟



ببخشید! شما محبوب مرا ندیده ‏اید؟ سلام.

خوبى؟ ... خسته‏ ام از »خوبیم و جز دورى تو ملالى نیست«. خسته‏ ام از نامه‏ هاى »اینجا هوا خوبست و ...« یا »خبرت دهم، اسماعیل دانشگاه قبول شد ...«
عادت كرده‏ ایم كه بگوییم منتظریم. عادت كرده ‏ایم بعد از هر صلواتمان بگوییم: »... وَ عَجِّل فَرَجَهُم« یا این‏كه بعد از هر نماز دعاى فرج را بخوانیم. حتى از روى عادت براى سلامتى امام زمان (عج) صلوات نذر مى‏ كنیم. به نبودنش، به نیامدنش، به انتظارمان عادت كرده‏ ایم.
آن‏قدر در این آخرالزمان در فتنه غرق شده‏ ایم كه یادمان رفته مدینه فاضله یعنى چه؟ انگار عادتمان شده كه هر روز، خبر یك قتل، یك تصادف مرگبار یا یك سرقت را بشنویم. مثل این‏كه اگر پنج‏شنبه‏ ها منتظر نباشیم، یكى از كارهاى روزمره ‏مان را انجام نداده ‏ایم. یا فكر مى ‏كنیم اگر صبحهاى جمعه در مراسم دعاى ندبه شركت نكنیم، از دوستانمان عقب مانده ‏ایم. آخرین بارى كه صبح جمعه بیدار شدیم و از این‏كه »او« نیامده بود، دلمان گرفت؛ كى بود؟ عزیزى مى‏ گفت: »خیلى وقتها منتظریم. منتظر تلفن كسى كه دوستش داریم، یا نامه‏اى كه باید مى ‏رسیده و نرسیده؛ یا كسى كه باید مى ‏آمده. چندبار از این دست انتظارها براى آن كسى كه مدعى انتظارش هستیم، داشته‏ ایم؟ ... یك جاى كار مى ‏لنگد.« راست مى‏گفت. یك جاى كار مى‏لنگد ...
چند روز قبل، مرد نابینایى را دیدم كه كنار خیابان ایستاده بود. نه به ماشینهایى كه برایش بوق مى‏ زدند توجه مى‏كرد، نه به آدمهایى كه مدام به او تنه مى‏زدند. پسركى كنارش ایستاد. زیر گوش پیرمرد چیزى گفت و او سرش را به علامت جواب مثبت تكان داد. و بعد، پسرك با نرمى زیر بازوى پیرمرد را گرفت تا او را از خیابان بگذراند. به وسط خیابان كه رسیده بودند، دیدم لبهاى پسرك مدام تكان مى‏ خورد و بر لبهاى پیرمرد هم لبخندى نشسته. خیابان شلوغ بود و چند دقیقه‏ اى طول كشید تا از عرض آن گذشتند. و در این مدت پیرمرد و پسرك جوان با هم صحبت مى‏كردند و مى‏ خندیدند. به سمت دیگر خیابان كه رسیدند، پیرمرد دست پسر را از بازویش جدا كرد و به سرعت به سمت لبهایش برد و بوسید ... پسرك مات و مبهوت به پیرمرد كه عصازنان دور مى ‏شد، خیره شده بود ...
من هم مات شده بودم. پس از چند لحظه‏ اى كه به جاى خالى پیرمرد خیره شده بودم، به خودم آمدم. صداى بوق ماشینها و همهمه مردم، به من فهماند كه در دنیاى بى ‏رحم این زمانه، پیرمردى دست عاطفه فراموش شده بشرى را بوسیده، دست كمك به همنوع، دست »بنى‏آدم اعضاى یكدیگرند« را ...
مى ‏بینى چقدر در آخرالزمان غرق شده‏ ایم؟ از این روزهاى روز مرگى، از روزهایى كه با دیروز و فردایمان تفاوتى ندارند، خسته‏ ام ...
چند وقت قبل - جایت خالى - میهمان امام رضا (ع) بودم. یكى از شبها، با حال و هواى غریبى، گیج و منگ، تن به سینه سرد دیوار داده، به ضریح چشم دوخته بودم. دخترى كنارم نشسته بود. چادرش را تا روى صورت كشیده بود و با خود زمزمه مى ‏كرد: »یا وجیهاً عنداللّه، إشفع لنا عنداللّه« یك‏نفر بلندبلند صلوات مى ‏فرستاد و كسى آن طرف‏تر خوابیده بود... از سمت دیگر ضریح، حدود 20 جوان، در حالى كه هر كدام گل سرخى در دست داشتند و منظم و عاشق به سمت ضریح حركت مى‏ كردند، یكصدا شروع به خواندن كردند:
»اى خداى من اومدم دعا كنم
از ته دلم تو رو صدا كنم
اى خدا منم دارم در مى‏زنم
یه شب اومدم به تو سر بزنم ...«
با همین نواى دلنشین تا نزدیك ضریح آمدند و ایستادند؛ دست بر سینه و سرشار از حس احترام:
»... اومدم امشبو منت بكشم
چه كنم، خیلى خجالت مى‏كشم
همیشه كرامت از بزرگ‏تر است
پیش تو دست پر اومدن خطاست.«
همه آدمها مى ‏گریستند، همه آنهایى كه خواب بودند و یا بیدار ...«
تضرع عاشقانه‏شان كه به پایان رسید، گلهایشان را به ضریح هدیه دادند و رو به قبله، با دستانى سوى آسمان رفته، نشستند: »اللَّهُمَّ كن لولیّك الحجةبن الحسن ...«
نمى ‏دانم چرا نام زیبایش، گونه‏ هایم را نیلوفرى كرد ... دعاى فرج كه تمام شد، برخاستند و با بغضى غریب شروع به زمزمه كردند:
»اباصالح! التماس دعا هر كجا رفتى یاد ما هم باش!
نجف رفتى، كاظمین رفتى، كربلا رفتى، یاد ما هم باش!
مدینه رفتى به پابوس قبر پیغمبر، مادرت زهرا ...
و دور شدند. ناخودآگاه نیم‏خیز شدم. مى‏خواستم دنبالشان بروم، بگویم: »ببخشید آقاى محترم! شما یك مرد میانسال را ندیدید؟ مى‏گویند نشانش یك خال هاشمى است و یك شال سبز. شنیده‏ام مانند جدش، یتیمان را از محبت سیراب مى‏كند و همچون سیدالشهدا، مظلومان را از عدالت. همانى كه همه آدمها، همه ادیان، موعود مى‏نامندش...
ببخشید ! شما محبوب مرا ندیده‏اید؟«

ندا آسمانى
موعود شماره چهل و هفتم





طبقه بندی: دل نوشته های ناب،
برچسب ها:قطعه ادبی،

[ پنجشنبه 6 بهمن 1390 ] [ 03:06 ب.ظ ] [ م. ج. مهران منزه ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات